نشستن در سکوتنگاه کردن به خیابان خلوت، بی انتظار برای کسی که از راه برسد و تنهایی را دار بزندزیستن در جهانی با جمعیت یک نفررخ دادن یک هیچ طولانیرقص درد در تنصبر کردن برای تمام شدن شب بی هیچ ایمانی به عشق یک دقیقه سکوت برای حرفهای که شنیدی ولی شهامت نداشتی باور کنیکم کم سکوت مثل برف روی سرت می نشیند و شب مثل قیر داغ روی ثانیه هایت میچکدقبل از بیهوش شدن با خود فکر میکنی، اگر گمشده ها برگردند پاییز میرود؟گمشده داشتن چه حال مزخرفی استاز آن بد تر گمشده بودنگمشده ای که هیچ کس دنبالش نمیگردددر انتهای تاریک ذهنت درخت بی برگ و بار پیری گریه میکند
برچسب:
نویسنده: روژان زارعینیا
تاريخ: سه
شنبه
21 تير
1401 ساعت: 20:27